تبليغاتX
وصال
وصال
باشد که هماره بتوانیم سراسر تقدس هر دم را زیست کنیم...
نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود



نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد



نگاه کن

تمام آسمان من



پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورق

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها



به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام



نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم



چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان



کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا



مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی که به آخر چیزی میرسی، یا خوشحالی که بالاخره تموم شد، یا دوست داری بر گردی تا از اول شروع کنی برای جبران.

و گاهی هم دوست داری از اول شروع کنی، دوباره و چند باره از آخر به اول برسی.چون حس خوبی توی لحظه لحظه هاش داری...

بعضی چیزها با تکرار انگار بیشتر صیقل میخورن و توی ذهنت جلا پیدا میکنن...

مهم نیست درک میکنیم یا نه، همین که از خوندنش لذت میبریم کافیه...

حتما شمام مثل من، پس ذهنتون این شعر رو با صدای شکیبایی خوندین...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.شما رو هم  زیاد با بقیه اشتباه میگیرن؟!!

برای من خیلی خیلی زیاد پیش اومده که یا اشتباه بگیرنم یا بگن شبیه کسی هستم و خیلی هم برام جالبه! و گاهی هم  این شباهت انگاری اونقدر زیاده که اپسیلونی احتمال اشتباه نمیدن و میان جلو و احوال پرسی میکنن! و بعد...

نمونش همین الآن!

انگاری شبیه همه هستم جز خودم!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط الهه |
زندگی را میتوانم حس کنم

در عبور بی صدای لحظه ها.

آنکه میخواند مرا سوی خودش،

میروم من پا به پای لحظه ها.

زندگی جاریست، مثل جویبار،

در مسیر سرخ رگ های تنم.

نقش بسته رازهای زندگی،

در خطوط ساده ی پیراهنم.

عکس صبح افتاده روی شیشه ها،

پنجره با آفتابش آشناست.

زندگی یعنی سلام آفتاب،

زندگی پیوند نور و شیشه هاست.

هر نفس تکرار نام زندگیست،

او که مثل سایه دنبال من است.

مینویسم بر غبار پنجره،

 لحظه های زندگی مال من است.

این شعر رو از دوران بچگی که پشت جلد پیک نوروزی نوشته بودن حفظ کردم. شاید خیلی قشنگ نباشه اما همیشه از اول به عشق آخرین بیتش میخونمش و دوسش دارم.

گاهی یهویی همه چی با هم خراب میشه، گاهی یهویی می افتی روو دور شانس، گاهی به نظر خودت از در و دیوار برات می باره. و گاهی هم مثل من در عرض ده روز دو تا عزیزت رو از دست میدی!

همیشه همه ی رسم ها قشنگ نیستن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آبان1388 توسط الهه |
از بچگی عاشق مهمون بودم و هستم ، عاشق نوروزها، عیدها، و تابستونایی که فامیل ، مخصوصا دایی هام به احترام بودن مادرجونم خونه ی ما دور هم جمع می شدن و از قدیما میگفتن! از خاطره هاشون، و گاهی هم لا به لای خنده های قشنگشون، وقتی می گفتن خدا بیامرزه فلانی رو ،و از شیطنت یچگی هاشون می گفتن که چه بلایی سر فلانی توی عالم بچگی آوردن، میشد یه حزن ،ته اون چهره شادشون دید!

نه سنم قد می داد که خاطره هاشونو به یاد بیارم و نه اون آدم هایی که دیگه بینمون نبودن رو میشناختم! و اصلا این آدم ها از همون اول برای من "خدابیامرز فلانی" بودن!!!

تنها چیزی که برام ارزش داشت این بود که دایی هام از راه دور و نزدیک خونه ی ما جمع میشن پیش مادرشون و ساده و صمیمی میگن و می خندن!

عاشق خنده هاشون بودم، عاشق شب نشینی های شب های زمستون،عاشق عطر ادکلن مردونشون که تا ساعت ها روی لپم به خاطر بوسیدنشون میموند و حتی بعد رفتنشون از خونه ،اتاق هنوز پر بود از بوی عطر ادکلن!!

تقویم ورق خورد و ورق خورد، تا رسید به سال های بزرگ شدن من ، سال های ازدواج مجردهای فامیل و رفتنشون به شهر های دیگه...

کم کم دیگه توی جمع های خونوادگی دیگه همه نبودن!!!

دلم می گرفت از اینکه مجبور بودن غیبت آدمایی که دوست داشتم ببینم رو می بایست با مشغله های کاری، بیماری ، و دیگه نبودنشون!! توجیه میکردم!!

برام سخت بود تکیده شدن آدم بزرگ های دوران بچگیم رو ببینم...

حالا میتونم اون حزن تهِ شادیِ اون خاطره تعریف کردن ها رو لمس کنم...

از یک سال پیش که کسی رو که با روزهای بچگی من عجین بود، کسی که اون روزهای من پر بود و هست از یاد وخاطراتش، کسی که هر چی گذشت کمتر نبودنش رو باور کردم، کسی که هنوزم دلم نمیاد قبل بردن اسمش بگم" خدابیامرز"، از پیشمون رفت، دیگه باور کردم آدم بزرگ های فامیل، بست و شیرازه ی فامیلند...و فهمیدم خوش بحال صفای همون روزا!!

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسایه ی دیوار به دیوار هم بودیم، درد خیلی شدید زانوهاش مجبورش کرده بود که خیلی زود عصا به دست بگیره...

رسیدم دم در خونه اما دلم نیومد بذارم با اون پاهاش تا دم خونه تنها بره. داشت از مسجد بر میگشت، دستشو گرفتم و گفتم دایی جون سنگینیتونو بذارین روی دستای من، تا دم در خونه باهاتون میام. و فقط صدای ناله هاشو میشنیدم که با هر گامی که بر میداشت بلند میشد....

این آخرین تصویر من از برگ پاییزی دومی بود که دست روزگار هفت روز پیش عکسشو از دنیای بچگی های من قاب کرد و گذاشت کنج دلم تا بوی عطر ادکلنش برام خاطره شه...

                                                                                           روحش شاد...

                   ....................الهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم.................

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی عصبانی میشی باید داد بزنی دیگه!! تو راه دیگه ای میشناسی که  عصبانیتت رو خالی کنه جوری که غم باد نشه؟!!! روانشناساشم میگن مسخرست که موقع عصبانیت بخوای ادای آدمای آرومو در بیاری!

اما مثل اینکه مساله اینجاست که نباید عصبی شد!!! خوشبحال آدمایی که کلا عصبی نمیشن و نیستن و خوشبختن اونایی که با چنین آدمایی سرو کار دارن! ولی بعضیام دیگه خیلی دل گندن!! اینجور آدما رو باید همچی بزنی که برن توی دیوار از اونورش دران!!!

ببخشید که لحنم خیلی بده، خودمم اینو میدونم، ولی این روزا فشار روانی زیادی روم بوده و هست که مقدار زیادیش هم به خاطر سهل انگاری های خودم بوده، ولی از شانس خوب واقبال بلند من،آدم های اطرافم خیلی بزگوارن، اونقدر بزرگوار که توانایی اینو دارن که همه ی اشتباهاتمو که الان دیگه شبیه پتکه تا یه اشتباه و تجربه، درجا بکوبن توی فرق سرم!! و اونقدر همراه خوبی برام باشن که آب تو دلم تکون نخوره!!! الان فقط یه دیوار احتیاج دارم که محکم سرمو بکوبم توش...اصلا هر بلایی اگه سرم بیاد اونقدری نمیترسم که از واکنش اطرافیانم میترسم!!! خدایا شکرت که تا حالاش نترکیدم، بقیشم خودت صبر بده.

چه کنم که احترام واجبه، چه کنم که .....اصلا هیچی ولش کن، هر چی بگم تف سر بالاست....

 نیش عقربه و....

        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جدای هر رابطه ای که هر آدمی با خداش داره، همیشه نیاز به آدمی داری که روی این کره ی خاکی درکت کنه، جنس حرفات براش غریبه نباشه، اصلا همینکه هست برات کافی باشه....

چه فرقی میکنه اون آدم کی باشه، یعنی فرق که میکنه، ولی...

یه روزایی بود، چند سالای پیش، مثل همین امروزا،اصلا  مثل همه ی روزا، به بودن این آدم محتاج بودم و هستم. همیشه که نمیشه خودت بگی و خودت بشنوی، میشه؟

هر چند رنگ این روزا شبیه اون موقع ها نیست، اما انگار هنوزم این منم که باید بگم و بازم خودم بشنوم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....

این "تو" یکیه به اسم خودم!!!!

یکی از دوستای من دانشجوی مشهده، همیشه و بلا استثناء، هر وقت من برام یه مشکلی پیش میاد بدون اینکه بدونه ،یه میس میندازه! این میساشو دوست دارم، چون برام یه تذکرن، الان داشتم این پست رو تایپ میکردم بهم میس انداخت!!!

باشه ، حتما.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                             ـــــــــــــــــــــــــــــــــفقط فرصت آپ داشتم، ببخشید که نیومدم وبتون!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط الهه |
هزاران تیر حادثه کمان گرفته در کمین

                                               ولی اگر نخواهد او، یکی رها نمی شود

امروز، یعنی الان دیگه باید بگم دیروز،( )یه اتفاقی افتاد که یه تلنگر کوچیک بود به من!

الحق که آدمی زاده و بی صبری هاش و بی ظرفیتی هاش!

حالا هم به خاطرش یکم استرس دارم، ولی خب، این نیز بگذرد....هر چند چطور گذشتنش مهمه...

بعضی از آدما حقیقتا غیر قابل تحملن! چرا واقعا؟ من فکر میکنم چون اونا با خودشونم غریبن! این آدما در مقابل هر آدمی معذبن!!! چقدرم حرص درارن!!!

به ازای هر ۲آدمی که با هم در تعاملند، به اندازه ی ۲دنیای متفاوت طرز تفکر و سلیقه، اختلاف وجود داره! و اصلا باید وجود داشته باشه، و اینکه بعضیا میتونن همو تحمل کنن علتش اینه که دنیاشون مکمل هم هست، یا اصولا توی آنتن هم هستن و برای همین برای هم  پارازیت نمیشن!!

فقط و فقط و باز هم فقط ،چیزی به عنوان نیروی "دوست داشتن" بین ۲آدم میتونه اونها رو برای هم قابل تحمل کنه، و این دوست داشتن برای هر دو آدمی با توجه به روابط مختلف، متفاوته...دوست داشتن در مقام دوست، همکار، خواهر، پدر و مادر و ...

خودم میدونم دارم چیزایی میگم که اظهر من الشمس ه...فقط دلم برای خودم می سوزه،همین!

گفتم تا شما هم نظرتونو بگید... این روزا حرف زیاد دارم، حس های خوب و بد و البته گذرایی که ترجیحا به خاطر گذرا بودنشون حرفی ازشون نمیزنم و خیلی پر انرژی می خوام روی خوب هاش تمرکز کنم و ایشالا که ادامه دار باشه،فقط یه چیزی مدااااااااااااام سعی میکنه آزارم بده...

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ماه که طلوع کرد، دلش گرفت، اونقدر منتظر موند تا نیمه ی شب از راه برسه، سجادشو که پهن کرد، اول از همه دو رکعت نماز شکر به جا آورد، و بعد آروم نشست و کمی به روزهایی که گذشتن فکر کرد...

دفترش رو برداشت و روی سر در تقویمش، برای همه ی فرداها نوشت:

                                                                                          توکلت علی الله، و هو حسبی

دلتون شاد و بر قرار...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر1388 توسط الهه |
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم,

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم ,

به تو آری ،

به تو یعنی به همان منظر دور ,

به همان سبز صمیمی ،

به همان باغ بلور,

به همان سایه ،

همان وهم ،

همان تصویری, که سراغش ز غزلهای خودم می گیری,

به همان زل زدن از فاصله دور به هم ,یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم,

 به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو ,

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو,

 به نفس های تو در سایه سنگین سکوت ,

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت ,

شبحی چند شب است آفت جانم شده است,

اول اسم کسی ورد زبانم شده است,

در من انگار کسی در پی انکار من است,

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است ,

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش,

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش ,

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده,

 بر سر روح من افتاده و آوار شده ,

در من انگار کسی در پی انکار من است,

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است,

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش,

 می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ,

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است ,

اول اسم کسی ورد زبانم شده است,

 آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست,

 راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟,

 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست, پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟,

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش,

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش,

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود ,

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود,

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است,

و تماشاگه این خیل تماشا شده است ,

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی,

 عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

اینقدر این موضوع مهمه که حتی قبل از سلام میگمش!!!

این شعر بالاییه رو خوندین مشتبه نشه براتون که خبراییه!!! خودمم نمیدونم از کجا برش داشتم!!! توی یکی از همین وبلاگا بوده که بنده کش رفتم...اگه صاحبش اومد دید، وجدانا به روی خودش نیاره، من پیشاپیش خودم معذرت میخوام! چیزی نداشتم آپ کنم، اما دوست داشتم آپ کنم.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــب....حالا سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همتون...

نه مثل اینکه ترک عادت واقعا موجب مرضه!!! نمیشه آپ نکرد...

اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام راجع بهش بنویسم چون اصولا من اصلا دانشکده نمیرم!!!

فقط دلم خواست تا اینجا یه چیزی بنویسم ، حالمم خوبه چون اصولا بادمجون بم آفت نمیگیره!!!آلانم

باید برم، ناهارم ندارم،حوصله درست کردنشم ندارم، گرسنمم هست...شمام با من گریه کنین!!!

از اونجایی که اینجا یه محیط فرهنگیه و ملت نشستن اینجا دارن مقاله سرچ و دانلود میکنن و منم قاچاقی همین صفحه بلاگفا رو باز کردم، و چون دیرم شده، از همینجا به دوستان سلام میدم و عذر تقصیر اگه نیومدم وبلاگتون...واقعا منو ببخشید،اینو جدای از هر تعرف معمول گفتم! ترجیح دادم نیام تا اینکه یه نظر سرسری بذارم...

ایشالا توی یه فرصت بهتر مزاحم میشیم با خانوم بچه ها

برای تک تکتون...

دلتون شاد و برقرار...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر1388 توسط الهه |
زندگی زیباست

                زندگی،آتشگهی دیرینه پا برجاست

                                   گر بیفروزیش،رقص شعله اش در هر کران پیداست

                                                        ورنه خاموشست و خاموشی،گناه ماست...

برای اینکه گناهی به گردن ما نباشه، با اجازه ی دوستان ما رفتیم تا ببینیم "علم بهتر است یا ثروت"

باشد که درس عبرتی باشیم برای آیندگان...

سنجدوار برخواهم  گشت...


     **راستی اگه از اهالی رادیو هستین، ۱۲-۲شب  "اینجا شب نیست" رادیو جوان رو از دست ندید

به قول یه بنده خدایی: دعای خیرتون بدرقه ی راهم...

دلتون شاد و برقرار...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر1388 توسط الهه |
قبلنا آخرای شهریور یه جشنی نبود؟!! جشن "نیکوکاری" یا شایدم "عاطفه ها"!! آره دیگه!یکیش آخرای اسفنده یکیشم آخرای شهریور!

چرا امسال خبری نبود؟!

                                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اونجایی که من و رادیو پیام مانوسیم با هم، دیروز فرصتی پیش اومد تا یه چند ساعتی گوش بدم...

شما فکر میکنید چند با از رادیو و تلویزیون اعلام کرده باشن که ساعت ها رو باید برگردونیم عقب خوبه؟!!

جالبه!اون یه ساعتی که اول فرورین ماه به خاطر جلو کشیدن ساعت هاگم شد، دیشب تکرار شد!!!

                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز از رادیو شنیدم که از والدین گله میکردن، در واقع از فراموشی ما آدم ها گله میکردن.

گوینده میگفت:اگه تا پارسال  عکس روی لوازم تحریرمون،کیف و کتاب هامون پر شده از باربی، تام و جری،مرد عنکبوتی و ... امسال جومونگ، سوسانو و سایر محصولات کره ای هم بهشون اضافه شدن و ناراحت بود که چرا داریم کوروش، رستم وسهراب و افسانه های خودمون رو فراموش میکنیم!!! 

ولی من معتقدم همون بهتر که عکس جلد دفتر و کتاب هامون همین چیزای بی ارزش باشه که دو فردای دیگه دلمون بیاد روشون حط یزنیم و بندازیمشون توی سطل زباله! ماها هم داریم راهو اشتباه میریم! جای اینکه یاد افسانه ها و اسطوره هامون رو اونجایی که باید پررنگ کنیم! نگران اینیم که چرا کوروش، یا تخت جمشید و... رو با اون همه عظمت، با اون همه بزرگی، چاپ نکردیم پشت کوله ی یه بچه ی اول دبستان که هنوز اسمی از رستم و سهراب قصه های ایرانی نشنیده ولی شاید  شبا خواب جومونگ میبینه!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388 توسط الهه |
وقتی به دنیا با اینهمه بزرگیش میگیم کوچیک، لابد دیگه نباید انتظار داشت بلاگفا هم که جزئی از این دنیای هر چند بزرگ اما کوچیک اینترنته، بزرگی از خودش نشون بده!!!

توضیح اینکه: نمیدونم چرا چند وقتیه وبلاگ آشنا توی وبلاگای بقیه زیاد میبینم!!! نمونش همین الآن که خواستم وارد پشت صحنه ی(!) وبلاگم بشم یکی از وبلاگای تازه به روز شده ای که "صفحه نخست" بلاگفا همیشه به کاربراش نشون میده رو باز کردم! و توی لینکای اون وبلاگ به وبی برخوردم که از قضا چند روز پیش توی وبلاگ آشنای دیگه ای دیده بودمش! جالب بود...

*این موضوع عمومیت داره!! حتما حتما برای خیلیاتون پیش اومده، گاهی یه اتفاقایی برای آدم می افته که وقتی خوب فکر میکنه و بعضی چیزارو مثل تیکه های پازل کنار هم میذاره، اونوقت فقط میتونه به نهایت هنر این کارگردان بزرگ پی ببره و انگشت حیرت به دهن بگیره و بگه: جلّ الخالق...

ماها به این چیزا میگیم "حکمت" نه؟

        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                ماه رمضون امسالم تموم شد...

                       یعنی سال دیگه بازم هستیم؟!

                               


کم حوصلگی ست آنکه سالک بی گاه

                  خواهد شود از سر حقیقت آگاه

                                                                     وامانده بود راهروی کو هر دم

                                                                                         پرسد خبر از دوری و نزدیکی راه... 

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 شهریور1388 توسط الهه |

این پست دیروز نوشته شد! ولی از اونجایی که بلاگفا افتخار نداشت تا من وبمو آپ کنم، الآن میذارمش...


زندگی زیباست...

سر برون آوردن گل از درون برف،

                 تاب نرم رقص ماهی در بلور آب،

                                   عطر خاک باران خورده در کهسار،

                                                      خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب،

                                                                                                آری آری زندگی زیباست....

مقدمه ای بود تا بگم الآن مشامم از "عطر خاک باران خورده" پره...جای شما خالی...

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شما هم بوشو احساس میکنین؟ دست به گیرندهاتون نزنین،مشکل از فرستندست،این بوی بدی که میاد بوی مهر ماهه!!

یعنی اگه مدرسه ها ودانشگاها جای مهر توی یه ماه دیگه یا اصلا توی فصل دیگه باز میشد، اون ماه و فصل هم همینقدر منفور میشدن؟!!

به این نتیجه رسیدم که از مهر و هر چی که به این ماه مربوط میشه فقط با آدمای متولد این ماهش سازگارم!!!

                           ________________________________________________________

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                 

۲ترم قبل بود که استاد گفت: آلزایمر!! بیماری که هنوز علت اصلیش شناخته نشده اما یکی از اصلی ترین دلایلش این روزها...........................................................امواج تلفن همراهه!

میتونین دانشجویی رو تصور کنین که از ۱۲ ماه سال، چیزی حدود همون 12ماهش رو مجبوره گوشی تلفن همراهش رو بذاره زیر بالشش!!!  تا با اولین ویبره ی ساعتش از خواب پاشه!!!و تا صداش به گوش بقیه نرسیده، آلارم رو در نطفه خفه کنه؟؟ اینکه میذارم زیر بالشم هم برا اینه که دم دست از اونجا جایی سراغ ندارم!

با اینکه علائمش از الآن مشهوده ولی این بیچاره ترجیح میده آلزایمر بگیره تا اینکه حرف دل دوستاشو نگفته بشنوه که:

"الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...خواب به خواب شی الهی، اون ماسماسکتو خاموش کن، وقتی میدونی بلند نمیشی اینقدر آرمانی آلارم تنظیم نکن...."


چند توضیح نوشت ناقابل:

                                   ۱:آرشیومو به باد فنا ندادم که بگم قراره از این به بعد یه جور دیگه نگاه کنم!!

                                        البته منکر این قضیه هم نمیشم!

                                   ۲:این  H۱N۱ که میگن همینیه که الآن من دارم؟ یکی علائمشو بگه من تیک

                                        بزنم!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط الهه |
آرشیومو گذاشتم توی گنجه، تا ببینم کی بدمشون به سمساری....

الآن چیزی نمینویسم،چون دقیقا نمیدونم الآن کدوم رومه که بالا اومده!!! فکر کنم امروز یه هرکی برسم یه بحثی باهاش بکنم! یه سانسشم که همین ۱۰دقیقه ی پیش رفتم!!!

فکر کنم دیشب توی فکر کردن افراط کردم!

آپ میکنم ایشالا به زودی.....

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 شهریور1388 توسط الهه |
Blog Skin