وصال
بدون حضور تو، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم. حتی عشق را
این روزایی که نبودم برای این بود که هم دسترسی به نت نداشتم هم اینکه مطلبی برای آپ کردن یافت می نمیشد! الآن هم مینوسیم که پروانه ی وبلاگم باطل نشه
شما چه خبر؟
این روزا بخش روان هستم،دارم کم کم مثل قبلنا به روانپزشکی علاقه مند میشم.
تو این یک ماه به این نتیجه رسیدم که آقایون دیوونه نمیشن اگر دیوونه شن حتما مواد مصرف کردن،در مقابل خانوما دیوونه نمیشن اگر دیوونه شدن واقعا دیوونه شدن!
پریشب یهو به خودم اومدم یادم اومد چیزی حدود 2هفته دیگه عید میشه...
دلم از حالا گرفته...
یکم که دقیق شدم یادم اومد من قبلا ها هم روزهای آخر اسفند دل گرفته ای داشتم.
چقدر خوبه که گاهی انقدر سرت شلوغه که حتی فرصت نمیکنی به احساست توجه کنی و یادت بیاد که دل گرفته ای داری.
دلم برای غروب های هنوز نیامده ی بهار گرفته.
احساس ناامنی میکنم، دلم دست گرمتو میخواد که بذاری رو قلبم و بهم الهام کنی هوامو داری و من یه دنیا آرامشو احساس کنم هرچند بنده خوبی نیستم اما تو همیشه خدای خوبی بودی.
الا بذکر اله تطمئن القلوب.
یک شنبه بود، نوبت ما بود برای درمانگاه فوق تخصصی .
درمانگاه فوق تخصصی ه چشم برای یک رزیدنت چشم جایی برای آموزش ندارد و اصلا رزیدنت به آنجا نمی آید. اما استیجرها محکوم به رفتند و اینگونه میشود که وقتی استاد میبیند درمانگاه شلوغ است و ما خیلی سر راه هستیم میگوید: استیجرها میتوانند بروند(شیرین ترین کلامی که میشود از یک استاد شنید همین است: استیجرها بروند./ اینترن جواب دهد(آخ چه حالی میدهد))
آن روز روز درمانگاه گلوکوم بود. همان آب سیاه.
زن و شوهرجوانی وارد شدند.نمیدانم زن و شوهر بودند یا خواهرو برادر،حلقه ای به دست نداشتند،شاید از بیچارگی زیاد حلقه را فروخته بودند.با ظاهری بسیار بسیار بسیار ساده. آقا چشمش را عمل کرده بود.از16سالگی متوجه گلوکومش شده بود اما پیگیری نکرده بودند و حالا یکی از چشمانش را عمل کرده بود.
استاد گفت نباید سرش را پایین بیندازد یا زور بزند برای چشمش خوب نیست.
خانم پرسید:نمیتونه بره سر کار؟
استاد پرسید:کارش چی ه؟
شغلش مربوط به تعمیر ماشین بود و این حرفا . کار سنگینی بود.
استاد نباید کار کند.
خانم پرسید: کار دیگر چطور؟
استاد گفت:مثلا؟
و آنها گفتند مثلا کار ساختمانی!!!!!
استاد لبخند زد و گفت : نهJ
خانم پرسید:تا کی؟
استاد گفت: حداقل تا عید
و خانم گفت: تا عیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم سوخت، خیلی. خیلی ...
هفته بعد شد و باز هم یک شنبه نوبت درمانگاه فوق تخصصی با ما شد.
هوا بارانی بود.
زن و شوهر جوانی وارد شدند. مرد به شدت لباس ساده ای پوشیده بود و خانم کفشی مشکی با یک جوراب کلفت آبی، شلواری آجری که از شستن زیاد رنگی به رویش نمانده بود و پاچه هایش را کمی تا زده بود، مانتوی سبز بسیار کمرنگ که فقط دقت میکردی میشد فهمید چه رنگیست و کاپشنی صورتی شبیه کاپشن بچگانه که آستینش کوتاه بود و آستین مانتو را هم کشیده بود بالا. و یک شال نازک صورتی. دقیقا تیپ هفته ی قبلشان بود.
خجالت کشیدم، خیلی. از خودم خجالت کشیدم.
سرم را پایین انداختم اما صحنه ی دل خراشتری دیدم، کفش مرد پاره بود، پاره به معنای واقعی ه کلمه، وقتی پایش را تکان میداد انگشتانش معلوم میشد.
هوا بارانی بود.
دلم سوخت
دلم بی نهایت سوخت، بی نهایت.
چند ماه پیش یک بوت خریدم سوراخ از آب در آمده بود. هر بار که آسمان دلش میگرفت و ابری میشد من هم نگران فردایی میشدم که نکند بارانی باشد، آن هم باران های رشت که جز بوتی که تا یک وجب بالای مچ باشد نمیشود در خیابان راه رفت.
اما باران میبارید، جای شما خالی برف هم بارید.سنگین.
به شدت و به شدت و به شدت متنفرم از اینکه داخل کفشم آب برود.
وقتی کفش های مرد را دیدم یاد بوت خودم افتادم من یک سوراخ را در کفشم تحمل نکردم اما او مجبور بود پارگی کفشش را تحمل کند.
دلم سوخت، آرزو میکردم کاش همین الآن آنقدر داشتم که میتوانستم برای او و همسرش یک لباس تازه و یک کفش مناسب و بوت بخرم.
شرمنده شدم، شرمنده ی قیافه ی محجوب مرد جوان و دلم سوخت و خجالت کشیدم.
حتما همه ی شما این را شنیده اید که "کشاورزان برای آمدن باران دعا میکردند اما خدا به فکر کودکی بود که کفش نداشت"
وقتی کفش سوراخ خودم را میپوشیدم هر روز که به بیمارستان میرفتم این جمله را برای خودم تکرار میکردم چون تازه معنیش را فهمیده بودم.
نوشتن من به هیـــــــــــــــــــــــــــــــــچ درد آن مرد جوان نمبخورد، نه برای او کفش میشود نه برای همسرش پالتو و شال گرم.
وقتی پشت اسلیت لمپ نشست تا استاد چشمانش را معاینه کند، یک طرف دستگاه مرد جوانی نشسته بود که سالهای زندگیش را زحمت کشیده بود و درس خوانده بود، پزشکی عمومی،تخصص و فوق تخصصش را در دانشگاه تهران سپری کرده و حالا برای خودش استادی بود.استادی با لباسهای مارکدار و یک ساعت1.5میلیونی در دستانش و یک گوشی ه موبایل 1میلیونی و همسری که هر روز که در بیمارستان دیدمش بوت تازه ای به پا داشت. و یک طرف دیگر دستگاه مرد جوانی بود که اگر بیماریش را درمان نمیکرد نابینا میشد والا اگر باز هم میتوانست مثل16سالگیش نادیده میگرفت. مردی که نمیدانم سالهای زندگیش را چگونه سپری کرد اما حالا در یک وجبی من نشسته بود با قیافه ای محجوب، چشمی بیمار و کفشی پاره و همسری که شرط میبندم فرق ظاهر زمستانی و تابستانیش این بود که در تابستان کاپشنش تنش نبود و جورابش قدری نازکتر میبود.شاید.
خدایا! چرا؟
تا کی؟
نوشتن من به هیـــــــــــــــــــــــــــــچ درد آن مرد جوان نمیخورد. نه پولی برای درمانش میشود، نه نانی برای خوردنش، نه کفشی برای پاهای سرمازده اش در این زمستان سوزناک لعنتی ه رشت. هیچ هیچ هیچی نمشود.
نوشتن برای زن و شوهری که دو روز قبل در تاکسی دیدم، شغلی برای مرد، اعصاب آرامی برای زن و عشقی بین آن دو نمیشود. خجالت کشیدم وقتی زن به مردش گفت : کی باید خرج منو بده؟ پول حقوق من هیچ ربطی به تو نداره! چند ماه دیگه باید کار کنم تا پول لپ تابی که خریدمو بدم. از فردا صبح پامیشی میری سرکار.هنوز بابت خرج خونه 350تومن به من بدهکاری!!!
هی ی ی ی ی ی ی ی
همه میگن نداریم. اما نداری ه آدم ها با هم فرق نداره. من ندارم فلان ماشینو بخرم اما اون نداره کفش بخره تا پیاده خودشو برسونه.
ای خدا...
واقعا برای چه کسی؟ برای دوستانی که به نشانه ی اینکه خوانده ایم حتی دست هم برایت تکان نمیدهند؟:)
جز آقای علیرضا که همیشه می آید و لطف میکند و نظرات مبسوطی میگذارد، که به او هم پیشنهاد میکنم که وقتش را در جای دیگری سرمایه گذاری کند این وبلاگ را فقط منو او میخوانیم انگار!!!
بحث سر این نبود که آیا آدم باید به هر قیمتی بچه دار بشه یا نه؟اما به اینجا کشیده شد،و این موضوع ذهن ما رو درگیر کرد که آیا باید مشیت خدا رو پذیرفت و گردن کج کرد یا به روز بود و به کمک علم جدید تقدیر رو جور دیگه رقم زد. ای بسا تقدیر از ابتدا همون چیزی باشه که ما به کمک علم جدید رقمش میزنیم.
اصلا بحث از اونجایی شروع شد که یه بچه ای رو بخاطر تالاسمی ماژور بستری کرده بودن.
نمیدونم میدونین یا نه اما تالاسمی ماژور از دسته بیماریهایی ه که اجازه ی سقط قانونی بهش داده میشه.
اما این بچه دیگه به دنیا اومده بود! با هزاران هزار مشکل!(یاد طرح هزاران هزار لبخند افتادم!!!
)
آی وی اف یکی از روش های مصنوعی باروری ه که در اون یکی از اجزای تشکیل دهنده جنین که از طرف یکی از والدین قابل فراهم شدن نیست به روش اهدا از آدم های داوطلب فراهم میشه.
یعنی فرضا اگر پدر مشکل داشته باشه، جنین حاصل نیمی از اطلاعات ژنتیکیش رو از مادر داره و نیمی رو که باید از پدر داشته باشه از یک مرد دیگه داره!!!!!!!!! (نمیدونم برای شمام سواله یا نه که با این وضعیت دیگه چه اصراری به بچه دار شدنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
بچه ی داستان ما یکی از قل های حاصل از آی وی اف بود.که یکی از والدینش تالاسمی مینور بوده و اون والدی که سالم بوده مشکل داشته و نمیتونسته بچه دار بشه برای همین از آی وی اف استفاده کرده بودن.و از قضا فردی که اون جزء رو اهدا کرده بوده هم تالاسمی مینور بوده و یکی از قل های بیچاره تالاسمی ماژور شده.
قضیه خیلی هم ساده نیست،تالاسمی ماژور یعنی فاجعه،یعنی کلی خرج روی دست پدرو مادری که با هزار امیدو آرزو بچه دار شدن.بچه ای که شاید خیلی ساده تر از بچه هایی که طبیعی ایجاد میشن میشه ژنتیکش رو کنترل کرد.
استاد میگفت بارها و بارها دیده که بچه هایی که به مطبش اومدن مشکلات بسیار بسیار بزرگی داشتن که به طور اتفاقی متوجه شده که همه ی اونا حاصل آی وی اف بودن. وقتی میگم مشکلات بزرگ باور کنید که بزرگ ه، برای پدرو مادری که سالها خرج کردن برای یک حق طبیعی، شاید انصاف نباشه یه بچه با قیافه ی غیر معمول،با پاهای ناهنجار و انگشتای ناقص تحویلشون بدیم و سالهای بعد زندگیشونم خرج رو دستشون بذاریم و بگیم باز بهتر از هیچی ه!
نمیخوام بگم آی وی اف بده، اما اگر میخواین حوالم بدین به اینکه خواست خدا بوده و تو تولد های طبیعی هم این اتفاق می افته، باید بگم که اگر به این میگیم خواست خدا،چرا بچه دار نشدن اون زوج رو خواست خدا نمیدونیم؟ وقتی روشی پیشنهاد میکنیم برای بچه دار شدن باید به یقین اطمینان داشته باشیم که روش کاملا مطمئن و بی خطری ه اشتباه به هیچ وجه قابل قبول نیست.
من میخوام یکم بحث رو وسیع تر کنم،در اطرافم دیدم آدم هایی که با کلی نذر و نیازو خواهش بچه دار شدن و خدا بچه ای رو بعد سااااااااااااال ها بهشون داد اما سالهای بعدتر و خیلی زود اونو ازشون گرفت و داغش رو برای همیشه به دلشون گذاشت.
یا برعکس پدرو مادر رو از اون بچه گرفت و تنهاش گذاشت.
همه ی این اتفاقا رو بذاریم به پای خواست خدا و تقدیرش و باز هم برای چیزایی که شاید نباید داشته باشیم اصراااااااااااار کنیم؟ یا تسلیم خواست خدا باشیم؟
چقدر سخت ه، دعا کردن کار سختی ه وقتی باور داشته باشی صدات شنیده میشه،آدم ها گاهی از کجا باید بفهمن سنگی که جلوی پاشونه برای اینه که بیشتر تلاش کنن یا برای اینه که منصرف شن؟
| Design By : nightSelect.com |

