تبليغاتX
وصال
وصال
باشد که هماره بتوانیم سراسر تقدس هر دم را زیست کنیم...

می‌ دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمیرسد
حالا باد از آن همه سال،
آن همه دوری،
آن همه صبوری،
من دیدم از همان سر صبح آسوده هی‌ بوی بال کبوتر و نای تازهٔ نعنای نو رسیده میاید،
پس بگو قرار بود که تو بیایی‌
و من نمیدانستم
ای دردت به جان بیقرار پر گریه ام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار
وقت ما اندک
آسمان هم که بارانیست...
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست
سر به سرم میگذاری هان؟
میدانم که میمانی
پس لاقل باران را بهانه کن
دارد باران میاید
مگر میشود نیامده باز به جانب آن همه بی‌ نشانی‌ دریا برگردیم؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟
تو که تا ساعت این صحبت نه تمام،تمامم نمیکنی‌ هان؟
باشد،
گریه نمیکنم،
گاهی اوقات، هر کسی‌ حتی از، احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه میافتد
چه عیبی دارد؟!
اصلا چه فرقی‌ دارد؟
هنوز باد میاید، باران میاید
هنوز هم میدانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمیرسد
حالا کم نیستند، اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمند
فقط... وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانیست

یه تیکه کوتاه از این شعر رو گوش کرده بودم با صدای شکیبایی دوست داشتم همه ی شعر رو بخونم، این شد که اینجوری شد

اینقدر دلم میخواد حرف بزنم که حد وحساب نداره

..................

.......................

................

.................................

............

خواناست دیگه نه؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آذر1388 توسط الهه |

کلاغ پر ، گنجیشک پر، گلای آرزو پر

تو توی آسمونی، من رو زمین در به در

کلاغ پر، گنجیشک پر، روزای بی بهونه

 پر از غمو سکوته، بی تو هوای خونه

کلاغ پر ، گنجیشک پر، یه عالمه دعا پر

من موندمو غروبو یه عالمه کبوتر

منو کبوترایی که آسمون ندارن

روی حریر ابرا رنگین کمون ندارن

کلاغ پر، گنجیشک پر ، ببین پرم شکسته

یه بغض سردو کهنه راه گلومو بسته

توو لحظه های بی تو ، یه آسمون میذارم

اما تو نیستیو من مهتابو کم میارم

کلاغ پر ، گنجیشک پر، گلای آرزو پر

تو توی آسمونی، من رو زمین در به در

کلاغ پر ، گنجیشک، پری ِ مهربونی

مگه نگفتی با من تا آخرش میمونی

مگه نگفتی هرجا، بری منو میبری

مگه نگفتی با من توو آسمون میپری

چشات پر، چشات پر، چشمایی که سیا بود

چشمایی که خونه ی زلال ماهیا بود

توو لحظه های بی تو ، یه آسمون میذارم

اما تو نیستیو من مهتابو کم میارم

کلاغ پر، گنجیشک پر آخر ِ بازیمونه

اونیکه  که پر نداره باید تنها بمونه

کلاغ پر ، گنجیشک پر، گلای آرزو پر

تو توی آسمونی، من رو زمین در به در

کلاغ پر، گنجیشک پر، روزای بی بهونه

 پر از غمو سکوته، بی تو هوای خونه

 خوندن این شعر، بدون شنیدن آهنگش هیــــــــــــــچ لطفی نداره.

اگه دوست دارین این شعر رو با آهنگ و صدای خوانندش بشنوید، میتونین شنبه یا ۴شنبه ، "اینجا شب نیست" رادیو جوانو گوش کنید. ۱۲-۲ شب(صبح؟)

* چیزایی که مینویسمو میتونین در مورد هر چیزی بسط بدید الّا سیاست! (قابل توجه بعضیا!)

وقتی حقتو میخورن، میتونی دهن به اعتراض باز کنی و  حقتو بگیری، حالا یا میدن یا نمیدن!

اما وقتی حق با تو نیست، دیگه اشتباه بزرگ یا کوچیک تو میمونه و انصاف طرف.خداشم با همه ی بزرگیش، از گناهای بزرگ آدما میگذره، هر چند میدوننه اگه ما آدمیم دوباره حتما تکرارش میکنیم.

بعضی آدما اونقدر توی چارچوب مسخره ی قانون خودشون ، خودشونو حبس کردن  و اونقدر باید ونباید برای خودشون تعریف کردن  و زندگیو به خودشون سخت گرفتن که دیگه سخت گرفتن به بقیه هم براشون راحته و به چششون نمیاد.

یکی عمری سختی میکشه تا آدم بزرگی بشه و البته میشه، اما وجودش جز عقده و عقده و عقده هیچی نیست!

خدا اگه بنده هاشو میبخشه نه برای کوچیکی گناه ماست که گناه به خودی خود بزرگه، برای مهربونی و خوبی خودشه، والّا تنبیه کردن برای خدا کاری نداره!!!!

قانونو و دیسیپلینو و استقامتو ایدئولوژی بعضیا فقط به این درد میخوره که محکم توو سرشون خوردشون کنی.

من تازه رسیدم به معنی واقعی این حرف که "به بنده های خدا آسون بگیر تا خدا برات آسون بگیره"

نمیگم خودم اینجوری زندگی میکنم، اما برای آدمایی که بر باور این حرف زندگی نمیکنن متاسفم!و  خیلی دلم براشون میسوزه برای روزی که جز با عدالت خدا با چیز دیگه ای طرف نیستن. و زندگیشون قراره بر همین اساس سنجیده شه!!الهی خدا محتاجمون نکنه، حتی محتاج آدمای خوبش.

اما اگه گذر کسی به کارمون افتاد ، یادمون نره:

                                                      مشکن دل کسی که امیدش به دست توست

                                                      خواهد بر او گذشت، ولیکن شکست توست...

            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم گرفته، از اون مدلش که "چراغ های رابطه تاریکند"

پ.ن:  

               این فقط ِ فقط مال آرامه...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر1388 توسط الهه |
اینکه حرفی برای گفتن دارم یا نه مهم نیست، مهم اینه که هوس نوشتن به سرم زده...

سلام و اینکه نمیدونم چه بلایی سر وبم اومده!!!

شب سعی نمیکنی خیلی دیر بخوای، اما همه ی گوسفندای عالم سرشماری میشن ولی تو هنوز خواب به چشمات نمیومده!!! اینجوری میشه که صبح موقع پا شدن از خواب حاضری همه ی زندگیتو بدی تا یکم بیشتر بخوابی! ولی تجربه بهت ثابت کرده که اگه پا نشی رفتی تا خود دوازده  ترجیح میدی خودتو خرکش کنی و برسونی دانشکده! جایی که اگه درس نخونی ، حداقلش اینه که بیداری!!!!(توجیح خوبیه!!)

میای آماده شی، زنگ خونه رو میزنن، کسی که معلوم نیست، این وقت صبح کدوم خروس بی محلیه که داره زنگ میزنه؟ جواب نمیدم، اما دوباره زنگ میزنه، گوشی رو که برداشتم، یه آقایی با کلی شرمندگی، شماره واحد فلانیو ازم میخواد،

آخی...طفلی! میخواستم بگم نترس کاری باهات ندارم، چرا به پته پته افتادی...اما خودمونیم، شانس آوردی میخواستم برم بیرونو آماده بودم والا  می اومدم دم درو با خاک یکسانت میکردم که از خواب بیدارم کردی!!!

بعد کلی بدبختی، عجله کردن، صبحونه نخوردن شبیه اونایی میشی که ای همچی آمادن که از خونه برن بیرون!(یه مرور اجمالی از وضعیت خونه،دست به گاز که نزدم! پنجره ها که بستن، برقا که خاموشن، درم ولش کن نمیخواد قفل کنم) اینجور موقع ها  همیشه آرزو میکنم که ای کاش میشد زمانو نگه داشت! آخه چرا من همیشه باید دیر کنم مامااااااااااااااااااااااااااااااان... 

هنوزم سر رفتنو نرفتن دودلم! نگران خودمم با ابن همه تنبلی و تن پروری! صدای بارون به نرفتن مصمم ترم میکنه! اما میرم!

به پایین پله ها  که رسیدم با خودم میگم چه خوب که همین طبقه ی اولیم! چون تعداد پله ها رو توی زمان آماده شدنم به حساب نیاوردم!!! همینجوریش بدون صبحونه و باقی قضایا دارم با ۱۰دقیقه تاخیر میزنم بیرون!!! آخ خ خ خ خ خ کاش میشد درو محکم بکوبم، یکی برقو برام روشن کنه، زیپ بوتم خودش بالا میرفت تا مجبور نشم خم شمو ببندمش!!!

از در میام بیرون! سریع دستکشو دستم میکنم و چترو بالای سرم نگه میدارم و ساعتو از روی گوشیم نگاه میکنم و به این فکر میکنم که به دوستم زنگ بزنم و بگم سرویسو نگه داره تا من برسم!اما بیخیال میشم چون عادت نداره گوشیشو همون موقعی که لازمش داری برداره!!با کلی بدبختی گوشیو میندازم ته جیبم،و برای هزارمین بار آرزو میکنم که کاش میشد روی شیشه ی عینک هم از این برف پاک کنا گذاشت!

از اونجایی که با عجله از خونه زدم بیرون نمیدونم اوضاع ظاهریم چطوره، پاچه ی شلوارمو چک میکنم که بالا پایین نباشن، ماجرای سری پیش هنوز یادمه!!

وقتی دستکش میپوشم دیگه چیزیو نمیتونم نگه دارم یا لمس کنم!!!! حالا با این وضعیت هم باید چترو نگه دارم که باد نبره هم چادرمو سفت بچسبم که اونم باد نبره!!!!  باید حواسمم باشه که مورد لطف رانندگان عزیز قرار نگیرم و آبپاشی نشم!!!  به چاله های کوچه هم ضد ضربه شدم، من که امروز به همه بدو بیراه گفتم این شهرداریم روش!!!!

همه ی اینا یه طرف، فکر جا موندن از سرویس یه انرژی به پاهام میده که در قالب کلمات وصفش نمیگنجه

به سر کوچه میرسم، فکر میکنم ماشین بگیرم! اما یادم میاد که همین صبح وسایلمو انداختم توی کیفمو راه افتادم اصلا یادم نمیاد که کیف پولمو هم انداخته باشم!!! در ثانی کو ماشین؟ شما چیزی میبینین جز سرویس مدارسو دانشگاها و ماشینای شخصی؟!!!

خب! من چرا ماشین ندارم؟!!! دوستم امروز چرا ماشینشو نمیاره؟!!! سرویس چرا سر کوچمون نگه نمیداره؟!! اصلا چرا سرویس نمیاد دم در خونه دنبالم!!!

چرا سوپور این برگا رو جمع نکرد تا من سر نخورم؟!! الآن من سر بخورم کی میخواد منو جمع کنه؟ خودم که احتمالا پخش زمینم و دارم میخندم!!!

کم نمیارم و ادامه میدم 

ا!!!

ا؟؟؟ اینجام چراغ قرمز داره!!! نه این برا من نیست! برا اوناییه که عجله ندارن!! آخه جای چراغ قرمز اینجاست؟!

میبینی؟!!! همه تقصیر دارن جز خودت که دیر راه می افتی!!!

یه لحظه قیافمو توی ذهنم مرور میکنم و جای اونایی که میبینمم میخندم!!!  جای بینیم یه گوجه فرنگی میذارم!!! به همون قاعده و به همون رنگ سوز سرما اجازه نمیده از بینی نفس بکشم یکی درمیون  از دهنم کمک میگیرم...توی این فکرم که باید از این به بعد شالم استفاده کنم!!! اونوقت دیگه زیر چادر احتمالا با یه خرس تفاوتی نمیکنم!!!

عادت به بستن ساعت که ندارم!!! باید گوشیمو از اعماق جیب پالتو درارم تا ببینم ساعت چنده!! پس بیخیال دونستن ساعت میشم! و یه لحظه به این فکر میکنم که آخرین باری که گوشیمو خواستم بذارم توی جیبم، دقیقا توی جیب گذاشتم یا از بغلش افتاد توی خیابون؟ حالا اینا مهم نیست! مهم سرویسه که باید بهش برسم!!! (آخه به چه قیمتی...)

دارم امروزو مرورو میکنم ، همین چند دقیقه رو که چطور میشه آپش کرد!توی این فکر بودم که دیدم جلوی سرویسم،چرا همش دوتاست!!! چرا اینقدر خالیه!!! میرم بالا و یکی از دوستامو میبینم! البته نمیبینم چون شیشه ی عینکم بخار گرفته! از اونجایی که بعد قرنی میبینیم همو با هم رو بوسی میکنیم و عیدو پساپس تبریک میگیم!!!و من توی ذهنم مرور میکنم که هنوز کادوی تولدشو نخریدم!! ..ساعتو ازش مپرسم! هنوز ۱۰ دقیقه مونده تا راه افتادن سرویس!!!!!!!!!!!خوب رسیدما!!!!

درجه حرارتم اونقدریه که از نوک انگشتام بخار بلند میشه!!!!

تو این فکرم که به دوستم زنگ بزنم و بهش بگم سرویسو نگه میدارم تا بیای!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی از آدما چرا اینقدر مغرورن و سعی میکنن همه رو از بالا ببینن؟!! چرا از همه ایراد میگیرن و فکر میکنن از آسمون نازل شدن؟!!! نه واقعا چرا؟!!!  میخوام بدونم وقتی اظهار فضل میکنن خیلی خوشحالن؟!!!

شما که غریبه نیستین اما حالم از آدمایی که فکر میکنن خیلی میفهمن و همه چی تمومن بهم میخوره، آدمایی که به خوشون اجازه میدن از بالا به بقیه نگاه کنن و راجع به هر چیزی به خودشون حق قضاوت بدن اما همیشه یه جور خیلی با سیاستی سعی میکنن این اخلاق افتضاح رو یه جوری پنهون کنن...آدمایی که فکر میکنن خیلی بالان و شایدم باشن اما نه اونقدری که فکر میکنن! اونایی که تا کاری میکنن سعی میکنن فروتنانه جار بزنش! دقت کنین فروتنانه! خیلی با سیاست! و همیشه وقتی گند کارشون در میاد نه دیگه تو رو میشناسن و نه دیگه یادشونه راجع به چیزی حرف زدن!!! و استادن در توجیح خودشون!

خودتون متجه بشین کیا ور میکم دیگه!!!من راجع به این موجودات همه چیز تمام بازم حرف دارم، انسانهای فهمیده ای که از بد روزگار مسافر زمین شدند!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــ

آدمی که فکر میکنه صبرش  تموم شده باید چیکار کنه؟!!!

هنوز پست قبلی فعاله ها!!!! نظر بدین  حتما...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 آذر1388 توسط الهه |
سلام عید همگی مبارک

 ایشالا بتونیم سعی کنیم   آدم های آسمونی  رو الگو زندگیمون قرار بدیم  و منش و رفتار و کردارمون رو تصحیح کنیم.

خود من یکی باید این جمله رو همین امشب صد بار بنویسم تا یکم این اخلاق افتضاح رو درستش کنم

و اما آپ! بالاخره تصمیم گرفتم حرف بزنم ، قرار بود آپم یه نامه باشه، چیزی نزدیک به معنی واقعی اسم و وبم ، ولی اونوقت جز گله و شکایت و دپ زنی چیز دیگه ای نبود.

ترحیج میدم راجع به سوالی که فکرمو معمولا زیاد مشغول میکنه حرف بزنم.

 آدما گاهی یه روشایی توی زندگیشون برای خودشون دارن  که  ای بگی نگی با همون روش حداقل خودشون راحتن و زندگیشون میچرخه، روابط اجتماعیشون کج دار و مریز میگذره و درجه رضایتشون از خودشون و زندگی  و امیدواریشون هم ، باز  ای بدک نیست. شاید همه  چیز گاهی سخت بشه و شاید همیشه با سختی اوضاع بگذره اما بالاخره میگذره. و در ظاهر حداقل اونا موفقن، شاید  درد و رنج زیادی داشته باشن  و همیشه منتظر لحظه ای یا شاید فردی و موقعیتی برای درد و دل باشن اما از اونجایی که نمیخوان کسی مشکلاتشونو حل کنه حرفی نمیزنن، و سعی میکنن اوقات دیگرانو تلخ نکنن و همیشه روی لبشون خندست، خنده نه به معنی  لبخند تلخ یا ملیح، اصلا من معتقدم آدمایی که همیشه شادن و سرخوش و خوشحال، اونایین که یه مشکل بزرگی توی زندگی رنجشون میده. اصلا مثل اینکه اونایی که مشکل دارن یا همیشه دپن یاهمیشه سرخوش. وگرنه آدم نرمالش باید گاهی شاد باشه گاهی غمگین برای مشکلاتی که پیش میاد. ولی خب!  درجه ی واکنش آدمها متفاوته.

از بحث دور نشیم، داشتم می گفتم که  این آدم ها سعی میکنن به کسی اعتماد نکنن و شاید یه جورایی منفی نگرن و البته از نظر خودشون محتاط ودوراندیش! و خودشون در باطن خودشون با مشکلات دست و پنجه نرم میکنن . میخوام بگم یه زمانی میشه این آدما برای اینکه راحت تر باشن یا با مشکلات بهتر و سریعتر کنار بیان سعی میکنن از روش بقیه استفاده کنن، اونوقت شاید اوایل راحتن ولی بعدها انگار میفهمن که خودشون رو گم کردن، میشن کلاغی که میاد راه رفتن کبکو یاد بگیره...

یه زمانی معتقد بودم  اگه حتی بزرگترین مشکلات هم برام پیش بیاد و خودم از پسشون بر بیام هنر کردم، اگه مشکلی برام پیش بیاد واز کسی کمک نگیرم و خودم به خودم انرژی بدم و خودمو ببرم جلو اونوقت  یعنی من توانایی کنترل  زندگیمو دارم. برای همین دلیلی نداشت به کسی اعتماد کنم ، دلیلی نداشت برای کسی درد و دل کنم  و دلیلی نداشت به کسی وابسته باشم  چون میدونستم  و تجربشو داشتم که اگه سعی کنی برای پر کردن خلاهات و یا حل مشکلاتت بری سمت کسی، نا خودآگاه همون چیزی که تو رو به سمت اون چیز کشونده  ، ازش دورت میکنه.

برای همین سعی کردم و میکنم که حتی از دوستام اونایی که فکر میکنم به خاطر احتیاجی که بهشون دارم دوستم، فاصله بگیرم.

 خب با این روش زندگی مشکلی نداشتم، جز یه حس غم انگیز همیشگی که نمیدونم چی بود و نفهمیدم که چطور شد مدت هاست  دیگه حسش نمیکنم، شاید درست از همون موقعی که سعی کردم سخت نگیرم و همون چیزایی که هستنو ببینم و با واقعیت ها زندگی کنم، چیزی حدود 4سال!!!

اولش شاید خوب بود، شاید حس سبکی بود که  مجبور نبودم سنگینی حسی که بین منو آدم ها فاصله مینداخت رو تحمل کنم، ولی اونقدر آروم و آهسته این حس از بین رفت و من متوجش نشدم  که وقتی فقط یه بار سعی کردم یه نگاه کلی به خودم بندازم از مدت ها قبلم تا امروزهام ، دیدم چقدر فرق کردم و چقدر دلم برای اون آدمی که حداقل توی دنیای خودش ادم مقتدری بود تنگ شده!!

نه روش قبلیم درست بود که  باطنم هرچی بود ظاهرم شاد بود،  و نه حالا که سعی کردم  همونی باشم که داخلم هست!

اینجوری مجبوری گاهی خودتو برای بعضی آدم ها باز کنی، تعریف کنی، آدم هایی که شاید ارزش شنیدنتو نداشته باشن، یا نخوان که بشنون،یا بر خلاف چیزی که فکر میکنی  نمیفهمنت.   اما انگار وقتی میدونی که آخرش خودت باید خودتو جمع کنی سعی میکنی خیلی از نا بسامانی ها رو ندید بگیری.

 امان از لحظه ای که سعی میکنی اونقدر جایی توقف کنی و لایه لایه ی  خودت رو بلند داد بزنی تا چیزی که دلت میخواد  رو بشنوی! و وقتی پیداش نمیکنی خیلی ضعیف و ابلهانه سعی میکنی دوباره و چند باره خودتو همونجا تکرار کنی.

 امان از لحظه ای که زیادی به خودت حق ناراحت بودن و اشک ریختن بدیو اصلا شاید باید بگم امان از موقعی که به خودت حق ناراحت بودن بدی.

 بعضی تابع قانون همه یا هیچن! شاید این آدم ها  باید همیشه شاد باشن و حق اعتماد به کسی رو نداشته باشن، حق دردو دل.

برای بعضی آدم ها شاید نالیدن از نبودن کسی که بفهمتشون، خیلی بهتر از نالیدن از نفهمیدن کسی باشه که هست!

به عنوان کلاغی که راه رفتن خودشو فراموش کرده اینجا حک میکنم ، که از زندگی همینجوری که هست لذت ببر، چون همیشه بهترین اتفاقی که ممکنه می افته پس به اماها و اگرها فکر نکن.  به آدم ها همونقدری که دوستشون دای محبت کن  و ارزش اونها رو با لحظه ایی که دیگه نیستن بسنج( یه معلم فیزیک سال اول دبیرستان داشتم که همیشه میگفت:  اگه میخواین به ارزش چیزی پی ببرین به نبودنش فکر کنین!)  

ولی با همه ی اینا انگار چیزی توی این عالم نیست که ارزش اینو داشته باشه که بخوای با چنگ و دندون نگهش داری، چیزی که مال تو نیست ، نیست! پس چیزایی که داریو دوست داشته باش و دل ببند اما همیشه توی دوست داشتن هم عاقل باش چون هیچ چیزی ابدی نیست.

 شاید باید بگم از اونجایی که برای هر قانونی یه استثنایی هست برای حرفای منم استثنا هست، ولی خب همین استثناها هم اول باید مشمول این قانون باشن.

 باهام موافقین که  فقط آدمهای متعصب هستن که ریسک میکنن؟ اگه واقعا بخوای عاقل باشی هم فکر کنم همیشه باید یه درصدی احتمال  نبودن، نشدن، نداشتن، نتونستن یا هر "ن..." دیگه ای بدی، درست میگم یا به این میگن وسواس؟

                                                                             دلتون شاد و برقرار

توضیح نوشت مهم: در کمال احترام نظرایی که سعی بر نصیحت کردنمو داشته باشن و مثل آدمهای فرزانه بخوان صحبت کنن رو حذف میکنم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 آذر1388 توسط الهه |
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

منبع :جامع ترین سایت ادبی ایران / شعر خانم عرفان نظر آهاری ، جفتش توی پیوندهام هست.

خوب بود اصلا؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

"خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد"
نظرتون راجع به ابن قسمتش چیه؟ من فکر میکنم راجع به پستم باید خیلی توضیح بدم چون مطمئنم خیلیاتون نظرایی خواهید داد که من اصلا منظورم اونها نیست! همین قدر بگم که اصلا منظورم عاشق نشدن ،عاشق نبودن ، دوست نداشتن یا هر چیز دیگه ای نیست..و برای دوستان فیلسوف که میان و خیلی آرمانی نظر میذارن بگم که اینم منظورم نیست که همه ی عشق ها و دوست داشتن ها رو باید به خدا ختم کرد و هر چند اکیدا تاکید(!!!!) میکنم که منکر این قضیه نیودم و نیستم و نخواهم بود. توضیح زیاده  ولی شرمنده که الآن نمیتونم توضیح بدم ،بعیدم میدونم بعدا توضیح بدم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 آذر1388 توسط الهه |


زرد و نيلي و بنفش

سبز و آبي و كبود

با بنفشه ها نشسته ام

سالهاي سال

صبحهاي زود

در كنار چشمه سحر

سر نهاده روي شانه هاي يكدگر

گيسوان خيسِشان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم

رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم

مي ترواد از سكوت دلپذيرشان

بهترين ترانه

بهترين سرود

مخمل نگاه اين بنفشه ها

مي برد مرا سبک تر از نسيم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو

كه رسته در كنار هم

زرد و نيلي و بنفش

سبز و آبي و كبود

با همان سكوت شرمگين

با همان ترانه ها و عطرها

بهترين هر چه بود و هست

بهترين هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترين بهشت ها گذشته ام

من به بهترين بهار ها رسيده ام

اي غم تو همزبان بهترين

دقايق حيات من

لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضاي خانه كوچه راه

در هوا زمين درخت سبزه آب

در خطوط درهم كتاب

در ديار نيلگون خواب

اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن

بي تو من به اوج حسرتي

نگفتني رسيده ام

اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

در كنار تو

من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

برگهاي زرد و نيلي و بنفش

عطرهاي سبز و آبي و كبود

نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روي مخمل لطيف گونه هات

غنچه هاي رنگ رنگ ناز

برگهاي تازه تازه باز مي كنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنين من

نام تو مرا هميشه مست مي كند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است

من تو را به خلوت خدايي خيال خود

بهترين ِ بهترين من خطاب مي كنم

بهترين ِ بهترين من

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

              همیشه باید طبق قانون رفتار کرد؟ منظورم از قانون، قانون دست نوشته ی بشری نیست! 

               قانون طبیعت آدم ها!

                و اونوقت کسی هست که بدونه بهای این قانون شکنی چیه؟

                  به سوالم فکر کنید منم دنبال جواب میگردم!

توضیح نوشت مهم:

                            "برداشت، کاملا آزاد..."

پ.ن: دلنوازان هم بالاخره تموم شد! کاملا تابلو بود که نویسنده آخرش موند چیکار کنه!!! نمونه ی تیپیک یک فیلم ایرانی!

اما برای من یه سوال باقی مونده، اونم اینکه بهزاد بالاخره مهتاب رو دوست داشت یا نه؟ اگه دوسش داشت این جنگولک بازیاش جلو مهتاب برا چی بود؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط الهه |
نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود



نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد



نگاه کن

تمام آسمان من



پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورق

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها



به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام



نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم



چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان



کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا



مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی که به آخر چیزی میرسی، یا خوشحالی که بالاخره تموم شد، یا دوست داری بر گردی تا از اول شروع کنی برای جبران.

و گاهی هم دوست داری از اول شروع کنی، دوباره و چند باره از آخر به اول برسی.چون حس خوبی توی لحظه لحظه هاش داری...

بعضی چیزها با تکرار انگار بیشتر صیقل میخورن و توی ذهنت جلا پیدا میکنن...

مهم نیست درک میکنیم یا نه، همین که از خوندنش لذت میبریم کافیه...

حتما شمام مثل من، پس ذهنتون این شعر رو با صدای شکیبایی خوندین...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.شما رو هم  زیاد با بقیه اشتباه میگیرن؟!!

برای من خیلی خیلی زیاد پیش اومده که یا اشتباه بگیرنم یا بگن شبیه کسی هستم و خیلی هم برام جالبه! و گاهی هم  این شباهت انگاری اونقدر زیاده که اپسیلونی احتمال اشتباه نمیدن و میان جلو و احوال پرسی میکنن! و بعد...

نمونش همین الآن!

انگاری شبیه همه هستم جز خودم!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط الهه |
زندگی را میتوانم حس کنم

در عبور بی صدای لحظه ها.

آنکه میخواند مرا سوی خودش،

میروم من پا به پای لحظه ها.

زندگی جاریست، مثل جویبار،

در مسیر سرخ رگ های تنم.

نقش بسته رازهای زندگی،

در خطوط ساده ی پیراهنم.

عکس صبح افتاده روی شیشه ها،

پنجره با آفتابش آشناست.

زندگی یعنی سلام آفتاب،

زندگی پیوند نور و شیشه هاست.

هر نفس تکرار نام زندگیست،

او که مثل سایه دنبال من است.

مینویسم بر غبار پنجره،

 لحظه های زندگی مال من است.

این شعر رو از دوران بچگی که پشت جلد پیک نوروزی نوشته بودن حفظ کردم. شاید خیلی قشنگ نباشه اما همیشه از اول به عشق آخرین بیتش میخونمش و دوسش دارم.

گاهی یهویی همه چی با هم خراب میشه، گاهی یهویی می افتی روو دور شانس، گاهی به نظر خودت از در و دیوار برات می باره. و گاهی هم مثل من در عرض ده روز دو تا عزیزت رو از دست میدی!

همیشه همه ی رسم ها قشنگ نیستن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آبان1388 توسط الهه |
از بچگی عاشق مهمون بودم و هستم ، عاشق نوروزها، عیدها، و تابستونایی که فامیل ، مخصوصا دایی هام به احترام بودن مادرجونم خونه ی ما دور هم جمع می شدن و از قدیما میگفتن! از خاطره هاشون، و گاهی هم لا به لای خنده های قشنگشون، وقتی می گفتن خدا بیامرزه فلانی رو ،و از شیطنت یچگی هاشون می گفتن که چه بلایی سر فلانی توی عالم بچگی آوردن، میشد یه حزن ،ته اون چهره شادشون دید!

نه سنم قد می داد که خاطره هاشونو به یاد بیارم و نه اون آدم هایی که دیگه بینمون نبودن رو میشناختم! و اصلا این آدم ها از همون اول برای من "خدابیامرز فلانی" بودن!!!

تنها چیزی که برام ارزش داشت این بود که دایی هام از راه دور و نزدیک خونه ی ما جمع میشن پیش مادرشون و ساده و صمیمی میگن و می خندن!

عاشق خنده هاشون بودم، عاشق شب نشینی های شب های زمستون،عاشق عطر ادکلن مردونشون که تا ساعت ها روی لپم به خاطر بوسیدنشون میموند و حتی بعد رفتنشون از خونه ،اتاق هنوز پر بود از بوی عطر ادکلن!!

تقویم ورق خورد و ورق خورد، تا رسید به سال های بزرگ شدن من ، سال های ازدواج مجردهای فامیل و رفتنشون به شهر های دیگه...

کم کم دیگه توی جمع های خونوادگی دیگه همه نبودن!!!

دلم می گرفت از اینکه مجبور بودن غیبت آدمایی که دوست داشتم ببینم رو می بایست با مشغله های کاری، بیماری ، و دیگه نبودنشون!! توجیه میکردم!!

برام سخت بود تکیده شدن آدم بزرگ های دوران بچگیم رو ببینم...

حالا میتونم اون حزن تهِ شادیِ اون خاطره تعریف کردن ها رو لمس کنم...

از یک سال پیش که کسی رو که با روزهای بچگی من عجین بود، کسی که اون روزهای من پر بود و هست از یاد وخاطراتش، کسی که هر چی گذشت کمتر نبودنش رو باور کردم، کسی که هنوزم دلم نمیاد قبل بردن اسمش بگم" خدابیامرز"، از پیشمون رفت، دیگه باور کردم آدم بزرگ های فامیل، بست و شیرازه ی فامیلند...و فهمیدم خوش بحال صفای همون روزا!!

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسایه ی دیوار به دیوار هم بودیم، درد خیلی شدید زانوهاش مجبورش کرده بود که خیلی زود عصا به دست بگیره...

رسیدم دم در خونه اما دلم نیومد بذارم با اون پاهاش تا دم خونه تنها بره. داشت از مسجد بر میگشت، دستشو گرفتم و گفتم دایی جون سنگینیتونو بذارین روی دستای من، تا دم در خونه باهاتون میام. و فقط صدای ناله هاشو میشنیدم که با هر گامی که بر میداشت بلند میشد....

این آخرین تصویر من از برگ پاییزی دومی بود که دست روزگار هفت روز پیش عکسشو از دنیای بچگی های من قاب کرد و گذاشت کنج دلم تا بوی عطر ادکلنش برام خاطره شه...

                                                                                           روحش شاد...

                   ....................الهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم.................

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی عصبانی میشی باید داد بزنی دیگه!! تو راه دیگه ای میشناسی که  عصبانیتت رو خالی کنه جوری که غم باد نشه؟!!! روانشناساشم میگن مسخرست که موقع عصبانیت بخوای ادای آدمای آرومو در بیاری!

اما مثل اینکه مساله اینجاست که نباید عصبی شد!!! خوشبحال آدمایی که کلا عصبی نمیشن و نیستن و خوشبختن اونایی که با چنین آدمایی سرو کار دارن! ولی بعضیام دیگه خیلی دل گندن!! اینجور آدما رو باید همچی بزنی که برن توی دیوار از اونورش دران!!!

ببخشید که لحنم خیلی بده، خودمم اینو میدونم، ولی این روزا فشار روانی زیادی روم بوده و هست که مقدار زیادیش هم به خاطر سهل انگاری های خودم بوده، ولی از شانس خوب واقبال بلند من،آدم های اطرافم خیلی بزگوارن، اونقدر بزرگوار که توانایی اینو دارن که همه ی اشتباهاتمو که الان دیگه شبیه پتکه تا یه اشتباه و تجربه، درجا بکوبن توی فرق سرم!! و اونقدر همراه خوبی برام باشن که آب تو دلم تکون نخوره!!! الان فقط یه دیوار احتیاج دارم که محکم سرمو بکوبم توش...اصلا هر بلایی اگه سرم بیاد اونقدری نمیترسم که از واکنش اطرافیانم میترسم!!! خدایا شکرت که تا حالاش نترکیدم، بقیشم خودت صبر بده.

چه کنم که احترام واجبه، چه کنم که .....اصلا هیچی ولش کن، هر چی بگم تف سر بالاست....

 نیش عقربه و....

        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جدای هر رابطه ای که هر آدمی با خداش داره، همیشه نیاز به آدمی داری که روی این کره ی خاکی درکت کنه، جنس حرفات براش غریبه نباشه، اصلا همینکه هست برات کافی باشه....

چه فرقی میکنه اون آدم کی باشه، یعنی فرق که میکنه، ولی...

یه روزایی بود، چند سالای پیش، مثل همین امروزا،اصلا  مثل همه ی روزا، به بودن این آدم محتاج بودم و هستم. همیشه که نمیشه خودت بگی و خودت بشنوی، میشه؟

هر چند رنگ این روزا شبیه اون موقع ها نیست، اما انگار هنوزم این منم که باید بگم و بازم خودم بشنوم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....

این "تو" یکیه به اسم خودم!!!!

یکی از دوستای من دانشجوی مشهده، همیشه و بلا استثناء، هر وقت من برام یه مشکلی پیش میاد بدون اینکه بدونه ،یه میس میندازه! این میساشو دوست دارم، چون برام یه تذکرن، الان داشتم این پست رو تایپ میکردم بهم میس انداخت!!!

باشه ، حتما.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                             ـــــــــــــــــــــــــــــــــفقط فرصت آپ داشتم، ببخشید که نیومدم وبتون!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط الهه |
هزاران تیر حادثه کمان گرفته در کمین

                                               ولی اگر نخواهد او، یکی رها نمی شود

امروز، یعنی الان دیگه باید بگم دیروز،( )یه اتفاقی افتاد که یه تلنگر کوچیک بود به من!

الحق که آدمی زاده و بی صبری هاش و بی ظرفیتی هاش!

حالا هم به خاطرش یکم استرس دارم، ولی خب، این نیز بگذرد....هر چند چطور گذشتنش مهمه...

بعضی از آدما حقیقتا غیر قابل تحملن! چرا واقعا؟ من فکر میکنم چون اونا با خودشونم غریبن! این آدما در مقابل هر آدمی معذبن!!! چقدرم حرص درارن!!!

به ازای هر ۲آدمی که با هم در تعاملند، به اندازه ی ۲دنیای متفاوت طرز تفکر و سلیقه، اختلاف وجود داره! و اصلا باید وجود داشته باشه، و اینکه بعضیا میتونن همو تحمل کنن علتش اینه که دنیاشون مکمل هم هست، یا اصولا توی آنتن هم هستن و برای همین برای هم  پارازیت نمیشن!!

فقط و فقط و باز هم فقط ،چیزی به عنوان نیروی "دوست داشتن" بین ۲آدم میتونه اونها رو برای هم قابل تحمل کنه، و این دوست داشتن برای هر دو آدمی با توجه به روابط مختلف، متفاوته...دوست داشتن در مقام دوست، همکار، خواهر، پدر و مادر و ...

خودم میدونم دارم چیزایی میگم که اظهر من الشمس ه...فقط دلم برای خودم می سوزه،همین!

گفتم تا شما هم نظرتونو بگید... این روزا حرف زیاد دارم، حس های خوب و بد و البته گذرایی که ترجیحا به خاطر گذرا بودنشون حرفی ازشون نمیزنم و خیلی پر انرژی می خوام روی خوب هاش تمرکز کنم و ایشالا که ادامه دار باشه،فقط یه چیزی مدااااااااااااام سعی میکنه آزارم بده...

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ماه که طلوع کرد، دلش گرفت، اونقدر منتظر موند تا نیمه ی شب از راه برسه، سجادشو که پهن کرد، اول از همه دو رکعت نماز شکر به جا آورد، و بعد آروم نشست و کمی به روزهایی که گذشتن فکر کرد...

دفترش رو برداشت و روی سر در تقویمش، برای همه ی فرداها نوشت:

                                                                                          توکلت علی الله، و هو حسبی

دلتون شاد و بر قرار...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر1388 توسط الهه |
Blog Skin